<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نان و نمک</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/</link>
<description>چون سپیداران ریشه در خاک ایستاده در برابر باد می مانیم استوار...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 12:27:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>.....</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پرستو مخواه که بماند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:27:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارزش</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mypardis.com/Storage/27604.15121.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها که فکرم از دغدغه های دروغ شنیدن و اذیتهای دیگران و نامردی خیلی از دوست نماها دور شده و زندگی روال آروم اما رو به جلوی خودش رو داره مثل بارون بهاری شاد و سرزنده دارم به برنامه های آینده فکر می کنم نه به گذشته هایی که در کنار همه خوبیهاش به دلیل سادگی اعتماد من به خیلی ها از دست رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم فکر می کنم داشتن به هر قیمتی ارزش داره یا نه و این قیمت رو کی تعیین میکنه من/تو و یا.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن همسری که حق ما نیست و یا لیاقتش رو ندارم فقط دوست داریم که داشته باشیمش چون دیگران معتقدن داشتنش خوشبختی!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن کاری که در حد توان ما نیست ولی به هرقیمت حتی فروختن ارزش دوستی هامون و فروش رفیق روزهای سختمون و یا حتی فروش شرف و انسانیتمون می خوایمش غافل از اینکه بالارفتن از پله های ترقی پرصدا است اما زمین خوردن از اون پرصداتره و چقدر بده وقتی می خوریم زمین  به جای همدری دلم خنک شد رو بشنویم!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن اعتباری که حق مانیست چقدر ارزش داره آیا به اندازه زیر پا لگد کردن حرمت /آبرو و عمر یه نفر با ارزشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن خونه/ماشین وپولی که حق مانیست اما تونستیم با زرنگی از گلوی کس دیگه بیرون بکشیم و به حق خودمون معرفیش کنیم چقدر با ارزشه؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن همه آنچه دیگران ندارند  و ما آرزوی داشتنش رو به هرقیمتی داریم چقدر قیمت داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و.......................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و.........................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و...........................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که به تمام روزها /ماهها و سالهای عمرم نگاه می کنم معتقدم داشتن هیچکدوم از این ها با قیمتهایی که گفتم ارزش نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما برام ارزشمنده وقتی تلاشهای دوست نمایی رو می بینم که برای حفظ موقعیتش بعد سالها بر می گرده تا به قول خودش حلالیت بخواد و اما به نظر من خبری هرچند کوچک برای پست جدیدش به دست بیاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام ارزش داره تلفنهای این روزها رو که خیلی ها یادشون اومده منم هستم برای همدردی/برای راهنمایی/برای کمک....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام ارزش داره وقتی یکی از خبرنگارای سالهای دورم از قم/از تبریز / از کانادا /از انگلیس و...... بهم زنگ میزنن و به دیدنم میان و براشون مهم نیست من دیگه اون سمتهای کذایی رو ندارم چراکه به گفته خودشون همراهی و کمک من تو اون روزها براشون ارزش داره و اگرنه الان که اونها محتاج سمت و پست من نیستند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام ارزش داره وقتی تو گیر و داره تحویل وسایلم تو فرودگاه در حالی که بارم خیلی سنگینه یه دوست چمدونم  رو می گیره می گه بابت روزهای سختی که دستمو گرفتی امروز ازت ممنونم و فراموشت نکردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام ارزش داره وقتی تو لحظه های افطار برام از یه دوست اس ام اس میاد که تو حرم دعاگوتونم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام ارزش داره وقتی به یه نفر گفتم یا علی تا ته تهش وایستادم حتی به قیمت شنیدن تهمتها و حرفها ِاما اونقدر مرد نبود که با یا علی کار تموم بشه/اما من شرمنده خودم نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام همه دوستام ارزشمندن/ و دعا میکنم همه اونهایی که انسانیت/شرافت/دین و مردیشون رو برای همه داشته های دنیایی به حراج گزاشتن روزی به دنبال حلالیت/معذرت و.....نباشن/چراکه  بخشش این دنیایی وقتی به پل صراط واگذار شدیم جایی نداره......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر............</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos.jibble.org/albums/Dandelions/dandelion_seeds_being_blown.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;که فرشتگان برایم دعا می کنند و ستارگان شب را برایم  روشن می سازند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;یادم باشد که قاصدکی در راه است...ژ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که فردا منتظرم می ماند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;یادم باشد که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من این جاست، همین نزدیکی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;و من تنها نیستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 10:20:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمرگی</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>داره دیر میشه..............
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 04:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معاد ...</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=post-title dir=rtl&gt;سالنامه جهان &lt;BR&gt;ماهنامه زمين و آسمان &lt;BR&gt;روزنامه هاي صبح و عصر را&lt;BR&gt;مرور مي كنم &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم خبر&lt;BR&gt;باز هم خلاصه‌اي &lt;BR&gt;از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر&lt;BR&gt;باز خط به خط&lt;BR&gt;نشانه و علامت است&lt;BR&gt;سطر سطر زندگي&lt;BR&gt;گزارش قيامت است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم مصاحبه&lt;BR&gt;بين آدم و عدم&lt;BR&gt;بين آنچه مي‌رود به باد&lt;BR&gt;دم به دم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز سرمقاله‌اي به خط مرگ&lt;BR&gt;باز عكس‌هاي آن و اين&lt;BR&gt;باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها&lt;BR&gt;نه، تمام روزهاي هفته&lt;BR&gt;روزِ واپسين&lt;BR&gt;اول او و آخر او&lt;BR&gt;بعد تا ابد هميشه نقطه چين...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; باز آگهي&lt;BR&gt;باز در ستون تسليت&lt;BR&gt;اسم ها چقدر آشناست&lt;BR&gt;اسم من&lt;BR&gt;اسم تو&lt;BR&gt;اسم ها همه شبيه اسم ماست&lt;BR&gt;اسم هايمان چه تند و تيز&lt;BR&gt;مي دوند&lt;BR&gt;تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در كنار اسم هايمان نوشته اند:&lt;BR&gt;جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف&lt;BR&gt;هرچه كرده ايد&lt;BR&gt;توي سررسيد ِ روزگار&lt;BR&gt;يادداشت شد&lt;BR&gt;دانه دانه لحظه كاشتيد&lt;BR&gt;باغ ِ لحظه هاي هر كسي&lt;BR&gt;آخرش شبيه آنچه كاشت، شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالنامه جهان&lt;BR&gt;ماهنامه زمين و آسمان&lt;BR&gt;روزنامه‌هاي صبح و عصر را &lt;BR&gt;مرور مي كنم&lt;BR&gt;مژده داده اند در شماره هاي بعد&lt;BR&gt;در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،&lt;BR&gt;توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،&lt;BR&gt;سردبير روزنامه حيات،&lt;BR&gt;او كه متن آب و آفتاب را نوشت،&lt;BR&gt;شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،&lt;BR&gt;قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،&lt;BR&gt;او كه نور را به خاك ياد داد،&lt;BR&gt;واژه هاي مرده را &lt;BR&gt;زنده مي كند دوباره در قصيده معاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;عرفان نظرآهاري &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:ازت متشکرم که بهم یاد دادی آدمها ظاهر وباطنشون باهم فرق میکنه،متشکرم که یاد دادی قولها و عشقها حقیقی نیست،متشکرم که یادآوری کردی آدمهایی مثل تو بازیگران توانایی در دروغگویی هستن ومتشکرم که خیلی زود فراموشم کردی تا بتونم روی پای خودم بیاستم وایمان بیارم که تواناتر وبزرگتر از اونی هستم که تو ادعا داشتی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#cc0066&gt;ازت متششششششششکرم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Feb 2009 07:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمرگی......</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dostan.org/Tina/park.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دلت می خواهد روزهایت شب نشود.... وقتی دلت می خواهد شبهایت تمام نشود... وقتی دلت می خواهد هفته هایت پایانی نداشته باشد و ماه هایت بی انتها و سالهایت نا تمام... چشم که بر هم میگذاری گذشته اند.... لحظه لحظه هایی که دوستشان داشته ای به چشم بر هم زدنی پایان یافته اند.... اما وقتی که دلت می خواهد زودتر روز ،شب شود... شب ، صبح شود... هفته ها زود زود تمام شوند و ماه ها تند تند از پی هم بروند.... وزنه می زنند به پای عقربه ها.... صفحات تقویم دیواریت می چسبند به هم... هر روز همان طرح دیروز را روی دیوار اتاق و تقویم دیواریت می بینی... نه روز تند شب می شود نه هفته زود زود به پایان می رسد و نه ماه ها تند تند از پی هم می روند... تمام نمی شوند لحظه های لعنتی انتظارت.... تمام نمی شوند روزهای تلخ بی روحت... تمام نمی شوند انگار... تمام نمی شوند...این روزها بیشتر از همیشه سعی میکنم که آرام باشم.. آرام آرام... که عصبی نشوم.. که بی خود نزنم زیر گریه... که زود رنج نباشم.. که قوی باشم.. که بایستم جلوی هر بی عدالتی و حرف اضافه ای... اما نمی شود... بی دلیل عصبی می شوم... پی حرف کوچکی میزنم زیر گریه... با اتفاقی قید آدمی را می زنم...  گاهی حتی بدون اینکه بدانم چرا اشکهایم روانه می شود... خودم این را باور دارم که این روزها خوبم.. خوب خوب... اما باز نمی شود آرام باشم.. نمی شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه این حرفها که بگذریم  این روزا یه جوراییه!نمی دونم چه جوری!اما عجیبه/ متفاوته! گاهی حس میکنم وحشتناک تکراریه و گاهی فکر میکنم تازه است هر چی که هست نمی دونم اسم این روزا چیه؟! نمی دونم طوفانیه؟آرومه؟قراره اتفاقی بیافته؟ اتفاقی افتاده؟ یا هر چیز دیگه ای... فقط اینکه یه جوراییه نمی دونم چه جوری...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 14:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز تولد من...</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/fedto8.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمي دونم مخاطب اين نوشته كيه خودم كه چند وقتيه گمش كردم؟ تو ؟اوني كه بهش قول دادم تو اوج سختي ها هم بخندم؟يا اون مخاطب خاص كه چند سالي مدام اصرار داره شادترين چهره ها براي غمگين ترين انسانهاست؟ اما دلم مي خواست شاديهاي اين روز رو ثبت كنم براي خودم خود خودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۴ سال پیش کادوی تولد یه سی دی من بنفش قشنگ گرفتم که به قول هدیه دهندش تمام عشق و محبترو مي شد تو اون کادو پيدا كرد اون سی دی من بعد یکسال خراب شد شاید می خواست بگه بعضی محبتها هم کوتاه مدته ومن باید باور می کردم ولی نکردم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شب پیش بعد از اینهمه مدت دوتا از همکارای خوبم بهم یه ام پی 3 به مناسبت تولدم کادو دادن اونروز دوباره برام زنده شد اونها از خرابی سی دی من اطلاع داشتن و به جاش این یکی رو هدیه دادن بهشون راز اون سی دی من رو گفتم و دعا کردم اونها هیچ وقت دروغ تو زندگیشون نباشه . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدرا هم یه انگشتر برلیان قشنگ برام فرستاد تو این روزها بیشتر از هرکس دل نگران صدرام... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان هم یه گوشواره برام خریده  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;خدایا مامانم رو همیشه شاد و سالم نگه دار اون تو این سالها سختیهای زیادی رو تحمل کرد برای دوباره ساخته شدن من(آمین)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه اکیپ از دوستانم هم در یه حرکت غافلگیر کننده یه جشن تولد عالی تو یکی از کافی شاپها برام ترتیب دادن حالا درک می کنم خدا اگر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تولد ازون تولدهای به یاد موندنیه که دوست داشتم ثیتش كنم.از همه دوستان خوبم ممنونم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 13:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هستی.......................</title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ouriran.com/newsletter/17/images/flower3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;پ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;ا به هستي گذاشتيم كه بخنديم يا بگرييم؟اين مرگ است كه بر ما سايه افكنده يا حياتي است دوباره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;اگر درختي در كنج بيشه اي مفلوك بوده ام ‏ضرب تيشه هم از روزگار و هم از معاصرانم بسيار خورده ام اما آموخته هايم را به صورت داده هايي در آورده ام و دروني كرده ام تا به كمك آنها ميوه هايي هر چند كال پيشكش دوستانم كنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;بيشتر بر معرفت حاصل از اين داده ها تكيه كرده ام و كمتر به نفس داده ها بارها به خانه تكاني ذهني دست زده ام و كوشيده ام آنچه بي ربط است از مغزم بيرون بريزم. نميگويم هرگز كوزه كسي را نشكسته ام ولي در كوزه ذهن هر كس كه خواسته است در حد توانم آب ريخته ام .با اين حال با صد هزار تن تنها بوده ام و بي صد هزار تن هم تنهايم. تنها مونس و همدمم قلم و كاغذ بوده اند كه گه گاهي بر روي هم مي لغزند و جملاتي ضد و نقيض را مي نگارند و مادرم که همراه همیشگیم بود در بیراهه راه زندگی...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;امروز كه اين جملات را مي نويسم دلم از غم لبريز است ولي فردا خورشيد را سلام خواهم گفت رستن دانه از زمين و شكفتن گل را خواهم نگريست و ایمان دارم اگر قلب به عشق نتپد چشم كور است...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;CLEAR: both&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=post-footer&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 14:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا، شانه هایت کجاست؟ </title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>گفتم : خدایادقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفت:  تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی ، من آنی خود را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از تو دریغ نکرده ام . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; را به نظاره نشسته بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج میکند ،اشکهایت به من رسید و من یکی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نورباشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شود تا همیشه شاد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 13:11:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mehrgan.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://shahrzaad.persiangig.ir/image/hope.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;برای تو،  برای تو که نمی‌دانم چرا هنوز بیشتر از آنکه نگران آینده خودم باشم نگران آینده توام. برای تو که هنوز غصه‌ی  اعتماد گذشته‌ات بزرگترین غصه‌ای امروزم است. می دانم که می‌آیی اینجا  نگاهی سرسری می‌کنی و بعد می‌گویی قلبم گرفت از این نوشته‌ها و می‌روی. مطمئنم که توهم به روزهای از دست رفته می اندیشی و به روزگاری که نشد آنطور که تو می خواستی....&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;متاسفم برای تو و برای همه آنهایی که به امید رفتن من و تاختن خود کردن آنچه نباید می کردن و متاسفم برای همه ناحقی هایی که در حق بی گناهان کردید و دست و پا زدنهایتان برای رهایی از چاهی که خود حفر کردید....&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P&gt;دارم گره هایی که اونقدر به هم پیچیدن که باز شدنشون محاله رو باز می کنم البته اگه باز شن و منو تو خودشون غرق نکنن .غمگینم عصبانیم  حسابی درگیر و در حال بازسازی/درس می خونم/زبان یاد می گیرم/ورزش میکنم و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره برای اینکه یه مدیر موفق باشی باید یه رزومه خوب داشته باشی/این روزها دوستانی قدیمی رو می بینم که با یه هجرت پله های طرقی رو طی کردن و حالا در اوج به تو می خندن که اونها رو ثمره خودت می دون!!!!!!!!!!!!!!!!.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrgan&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>mehrgan</dc:creator>
<guid>http://mehrgan.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
